خرید بک لینک

درباره سایت

|20|

امکانات وب

|12|

پنجشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۶ ♥ 7:7


{از چشـم کبـود مــآ..
هــی اشک به رآه افتآد..
آنقدر که بآریدیـــم...
تبدیـل به بآرآن شد...}

ساعت 22:22
اشک چشآشو پآک میـکنه و دستشو بلند میکنه..
+ آقا مستقیــم

{هر دوســت که بآ مآ بود
دشمـن شد و خنجــر زد
بآ قـآفله پیـمآن بست،
هم کآسه ی دزدآن شـد..}

سآعت 00:00
یه نگآه میندآزه به گوشی و شمآرش...
آروم دست میکشه رو اسمش..
چقد دل تنگه..
چقد نیـسـت...

{کـه سـوخت و سآکت مآند، بآ فآجعه بـآر آمد
هی فصل زمستآن شد، هی گفت بهآر آمد
دنـدآن به جـگـر دآد و آرآم لبـش رآ دوخـت
بآ پـآی خودش پـآیِ هـر چـوبـه ی دآر آمـد
سرخوش شده از تآول، معتآد به هر لخته
در خـشـم نـمـکدآنـهآ بآ زخـم کـنـآر آمـد..}

01:01
بآ رویآی گرفتن دوبآره دستآش
چشآشو میبنـده..

پ.ن: دیشـب تو دستـه ی شبـآی افتضـآحِ بی تو جآ گرفت!


میـم.سیـن.الـف نوشـت.


هی سقف فـرو پآشید -
هی پنجـره سیـمان شد

دیوآنهـــ نوشتــ ♥‿♥

برچسب: نویسنده: مهسا فدایی تاريخ: پنجشنبه 25 خرداد 1396 ساعت: 12:50

صفحه بندی