|13|
شنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۶ ♥ 10:10
{همین که رآست است این خآطرآت
خآطرت جـمـع بآشد از پـآشیـدنـم
پآشدم از انـتـهآی خـود
بآ زندگی جنگیـدم
و #مــرگ آخرین سنگرم!}
منم و منم و من و یه مشت خـآطره ی لعنتی و چنتآ برگه ی خیس از دفترچه خآطرآت و عکسآیه دوتآییمون که رو دیوآر اتاقم بدجور دآرن دهن کجی میکنن به من و همه ی آینده ی نامعلومم...
{به اسمم روی لـب هآی خیـس تو
به عشـق بآزی و جنگل گــیس تو
که مآهـی شوم توی رود تـنـت
زمیـنی شوم زیر تـنـدیس تو
گرفتـآر دنیآی ممـنوعـه هآ...
تفـنگ نـگآه جـمآعت سوی به مآ
مآ پشت به هم رو به آییـنه عآشـق شدیم
و بی بهآنه دل به آسمــآن زدیم...}
ازین قشنگ تر میتونه عآشقی کنه..؟
{ جـآن من بمـیرد و اشـک روی گونـه هآی تو نریـزد}
پ.ن: جآ دآره بگم چیـکی جآنه من...![]()
میـم.سیـن.الـف نوشـت.![]()
دیوآنهـــ نوشتــ ♥‿♥
برچسب:
نویسنده: مهسا فدایی